زیر باران

دوشنبه 6 خرداد 1398 01:05   نویسنده : محسن قره خانی      




زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت كهنه را به هم بزنیم

و زباران كمی بیاموزیم
كه بباریم و حرف كم بزنیم
كم بباریم اگر، ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم

چتر را تا كنیم و خیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم

سخن از عشق خود بخود زیباست
سخن عاشقانه ای به هم بزنیم

قلم زندگی به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم

«سالكم» قطره ها در انتظار تواند
زیر باران بیا قدم بزنیم
مجتبی كاشانی 1382/10/5

 


برچسب ها: شعر ،
آخرین ویرایش: - -
دیدگاه ها ()

مهربانی کنیم

دوشنبه 6 خرداد 1398 01:04   نویسنده : محسن قره خانی      




بیا بـــا جـــوانان خود مهــــربانـــــــی کنیم
نشــاطی بیابیـــم و خودهم جوانـــــــی کنیم
اگــرغم زدل واکنیــم ودهیمــش به بـــــــاد
به شکرانه اش شـــادتر زندگـانـــــی کنیــم
درایـن زندگی قـــدر ِهم را بدانیـــم وخوش
کنــاری نشستــه دمی شعر خوانـــــی کنیم
به هنــگام ِشــادی بســوی عزیــزان رویـم
به غــم هایشـان همدلی همـــزبانـــــی کنیم
برای تمــام ِزمــانهای خـــــوب و قشنـــگ
بــه یک بوســه ازیار ِخودقــدردانـــی کنیم
بـرایش ببــافیم تاجـــــی زگلــهای عشـــــق
زشــورو شَــعَف هـای او شادمــــــانی کنیم
بدینسان غــم ِ روزگــاران چه کـم میشـــود!!
بیااین چنین عشق ِ خودرا جهانـــــی کنیــم
مگـرغصه ها خـود به شــــادی مبدّل شوند
تبادل نشــد،ساقــــی وما تبانـــــــی کنیــــــم
بـرای صفـای دل ِ خــــــود بکــــاریم گُــــل
وبا تک گــل ِعشــق ِ خــود باغبـــانی کنیـم
اگــر،آبیـــــاری کنیمـش شودسایــــه بان
به دیــوار ِهمســایه هم ،مهربانـــــی کنیـــم
بـرای حفاظت ازایـن باغ ِپُــرگل زمهــــــر
به سعی و صفا باوفـــا پاسبــانــــی کنیـــــم
ببین من چگونه گـُــلم شـــد به پیونـد ِعشق
به پیونـد ِدلهـای خــود جانفشانی کنیـم
سراییم ،ازدوستــــی ؛مهربانــــی ویـــــــار
ز دل دوســت میــدارمت را، زبانـــی کنیم
سراپــرده ی خانــه در دل ،اگــرزرد شــــد
بکوشیــم تا رنگِ او ارغوانـــــــی کنیـــــم
غــزل اینچنین خوش نشینـد به دلــها ،اگـر
زمستــی ی دل ،عشق را بازخوانــی کنیم

برچسب ها: شعر ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 6 خرداد 1398 01:04
دیدگاه ها ()

وصیت اول و آخر

دوشنبه 6 خرداد 1398 00:57   نویسنده : محسن قره خانی      




امروز(اول خرداد ۹۸) من قدم به ۵۵ سالگی گذاشتم. خبر مهمی نیست؛ اما مهم است که دوستان من بدانند که این مرد ۵۵ ساله، به تعداد کتاب‌هایی که نخوانده است غمگین است؛ به شمار دست‌هایی که نگرفته است، پشیمان است و به عدد مهربانی‌هایی که نکرده است، خاطری آزرده دارد. فریبکاری سپهر تیزرو، او را خام کرد و آینده را چنان فراخ و بلند نمایاند که همه‌چیز را به آن حوالت داد. در خانۀ او کتاب‌هایی است که سال‌ها چشم به دست او دوخته بودند که از قفس کتابخانه بیرون آیند و از روی میز مطالعه بر چشم او بتابند؛ اما او همیشه به آنها وعدۀ فردا داد؛ فردایی که هیچ حُسن و امتیازی بر امروز و دیروز نداشت. اگر امروز از این مرد بسترنشین بپرسند که تنها وصیت تو به جوانان و میان‌سالان و حتی پیران و بیماران چیست، می‌گوید بخوانید و بخوانید و بخوانید. درد ما ندانستن نیست؛ درد ما خودداناپنداری و بی‌اشتهایی به دانستن و خواندن است. کتاب‌، تنها گنج دنیاست که نه در زیر خاک، که در پیش چشم ماست و ما آن را نمی‌بینیم. 

رضا بابایی
۹۸/۳/۱


برچسب ها: کتاب ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 6 خرداد 1398 00:58
دیدگاه ها ()

درباره وبلاگ


  • این وبلاگ جهت اشتراک گذاری مطالب علمی و آموزشی و معرفی موضوعات مورد علاقه است.

نویسندگان

  • محسن قره خانی(59)

آرشیو موضوعی

صفحات جانبی